صندلی خالی من

به نام خدای خوشبختی

الان دقیقا مقابل صندلی نشسته ام که حدود 20 روز پیش از طریق آن با پیرمردی آشنا شدم که نمونه یک انسان پاک بود؛ ای کاش من هم روزی به همین انصاف و بی آلایشی می رسیدم. می گفت هر روز پای پیاده حرم می رود، برای فردی به سن او که بیشتر از 70 سال سن داشت با وجود این که از محله ما تا حرم فاصله زیادی وجود ندارد باید گفت کار سختی انجام میدهد. آنجا بود که مطمئن شدم فاصله تا حرم مهم نیست؛ باید ببینی فاصله دلت تا حرم چقدر است. از چشمان پیر مرد که همواره یک صدف اشک در کنار چشمش بر اثر کهولت سن ایجاد می شد و با صلابتی که از حرفش هویدا بود، میتوانستی به عمق صداقت اعتقاداتش پی ببری. وقتی دوباره به این شخصیت توجه می کنم و این که چقدر راحت به من اعتماد کرد و تمام کلیات زندگی پر ماجرایش را برای من تعریف کرد تعجب میکنم.گاهی واقتها دور و برت را که خوب نگاه کنی می توانی خوشبخت های زیادی را ببینی؛ از جمله خوشبختی آن پیرمرد. قطعا باید خوشبختی را باید برای خودمان باز تعریف کنیم همین الان که شوق و اوج شادی خواهر کوچکترم که با تمام سرعت پس از سرخوردن های متوالی از سرسره خود را دوباره به آن می رساند می بینم حداقل همین چند لحظه خوشبختم. اگر دقیقتر نگاه کنیم بازیهای کودکانه و رفتار های کودکانه را شبیه رفتار بزرگسالی هایمان خواهیم دید. البته می توان گفت بازی های دوران بزرگ سالی پر نیرنگتر، خطرناکتر و پر ریا تر اند. شاید هم انسان وقتی کودک و کهنسال است پر خلوص می شود  و در بین این دو حالت از خلوص اعتقادش به انسانیت ها به خاطر دنیا کم می شود؛ خودم را می گویم.

یاد سوال پیرمردی می افتم که از حضرت امیر (ع) پرسیده بود عجیب چیست و عجیب تر چیست؟ و اینکه حضرت در پاسخ فرمودند عجیب تغییر و بی وفایی این دنیای فانی به انسانهاست و عجیبتر از آن دلبستن انسانها به آن است. دقت کنی باز هم بحث دل وسط می آید همان بخش تصمیم گیرنده مغزمان که قدیمی ها فکر میکردند قلب است.

چقدر زیباست این چند بیت حافظ برای نصیخت یک دل یا (همان سرشت) در این ماه عزیز:

تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا

حیف است ز خوبی که شود عاشق زشتی

آلودگی خرقه خرابی جهان است

کو راهروی اهل دلی پاک سرشتی

از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ

تقدیر چنین بود چه کردی که نهشتی.

/ 0 نظر / 6 بازدید