عرفان حافظ

به نام خدایی که هیچ حرکت و قوتی به جز از او نیست

بخشی از کتاب ((عرفان حافظ)) از استاد شهید مرتضی مطهری:

غربت انسان در جهان

...... به دنبال این مساله درباره انسان، یک مساله دیگر در میان عرفا مطرح است که تابع این مساله است و آن مساله ای است به نام غربت انسان در جهان طرح می شود. می بینید در ادبیات عرفانی، انسان در دنیا حکم یک فردی را دارد که در بلاد غربت بسر می برد، چه جور احساس غربت و احساس بیگانگی و احساس عدم تجانس می کند؟ ....

...... می گویند برای این است که ما، آن که مای واقعی ماست که همان روح الهی (و نفخت فیه من روحی) است، از جای دیگر به اینجا افاضه شده و باید برگردد، وطن اصلی اش اینجا نیست، این جا وطن سنگ است، وطن خاک است، وطن کلوخ است، وطن گیاه است، وطن سگ است، وطن حیوان است، یعنی موجودات صد در صد طبیعی، ولی ما یک موجود صد در صد طبیعی نیستیم، آن واقعیت ما ماوراءالطبیعی است، وطن اصلی ما آنجاست، ما را از آنجا جدا کرده اند. این است که ما در اینجا غریب هستیم. آنوقت در این موضوع غربت چه سخنان عالی و لطیفی گفته اند!

داستان طوطی را در مثنوی شنیده اید که میگوید تاجری بود و یک طوطی داشت (و طوطی را معمولاً از هندوستان می آورند). وقتی خواست به هندوستان برود بچه ها را جمع کرد، از جمله طوطی هم آنجا بود، گفت حالا هر سفارشی دارید بگویید تا وقتی از سفر بر گردم برای شما سوغاتی بیاورم. هر کسی یک چیزی گفت و طوطی گفت من حرفی ندارم غیر از این که آنجا وقتی می روی در باغستان ها، طوطی ها را می بینی، فقط بگو که شما هم یک نفری از خودتان ، یکی که همجنس شماست اینجا نزد من در قفس است و شرح حال مرا برای آنها بازگو کن، من سفارش دیگری ندارم، آنوقت اگر آنها پیغامی  داشتند پیغامشان را برای من بیاور. او رفت و سفرش را انجام داد و بعد برای این که پیغام طوطی را رسانده باشد رفت در جنگلی که طوطی خیلی زیاد بود و در مقابل طوطیها ایستاد و حرفش را زد که بله من طوطی ای دارم اینچنین و وضعش اینطور است و من یک قفسی این گونه برایش تهیه کرده ام و وقتی خواستم بیایم چنین پیغامی داد، حالا اگر شما پیغامی دارید بگویید. می گوید تا این را گفتم دیدم تمام این طوطی ها مثل اینکه ناگهان سکته کردند و مردند، از روی درختها افتاند روی زمین. ای بابا این چه کاری بود من کردم، باعث مرگ هزار ها طوطی شدم! وقتی که برگشت و سوغاتی ها را آورد، به طوطی رسید، طوطی گفت آیا پیغام مرا رساندی؟ گفت بله رساندم ولی خیلی بد شد. گفت چه شد؟ گفت تا گفتم، همه ی آنها یکجا مردند. این هم تا شنید، همان جایی که بود همانطور از غصه افتاد و مرد. عجب کاری! باز یک مرگ دیگری! غصه اش افزون شد چون طوطی عزیزش مرد، ولی کاری نمی شد کرد، پای طوطی را گرفت و آن را از قفس بیرون انداخت. تا انداخت بیرون، طوطی پرواز کرد و رفت. معلوم شد آن درس بوده گفتند تو اگر می خواهی از این قفس آزاد شوی باید بمیری. .....

غرض این است: این طوطی از آن طوطیستان آمده بودف در قفس و غریب بود. این ضرب المثل انسان است که از جهان دیگر آمده و این جهان برای او قفس است. حافظ می گوید:

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانی است

                                                                    روم به روضه رضوان که مرغ ان چمنم  

غزلی بی نظیر از حافظ به مناسبت اربعین امام حسین (ع)  که برخی منسوب به آن امام شهید می کنند. البته من چنین عقیده ای رو برای تمام ابیات این غزل ندارم..... بهر حال 

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت                گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم                  یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس                 گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا           سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی           جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود              از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود                    زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم                         یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست              کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم                     جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ                  قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

 

/ 1 نظر / 9 بازدید
saeed

سلام خسته نباشی عزیز وب عالی داری اگه تونستی یه سر به منم بزن ممنون میشم نامرد نشیااااااااااااااااااااااااااااااا