معمار خویشتن

بسم الله الرحمن الرحیم

به خاطر روز بزرگی که گذشت. روز میلاد سرور پرهیزگاران عالم.

به خاطر  دغدغه یک دل نا آرام که جرعه خنک شیر، هوس کرده، ماحصل سفیدی های کاغذ در بین کلمات و واژگانی که این نوشیدنی را طعم دار می کند، تا خنکی باشد بر دل و رخنه ای باشد بر تنگیش. 

میخواستم اسم نوشته را بگذارم انسان (2) بعد دیدم که نه کلی است. ولی عجب موجودی است این انسان مخصوصاً بحث وجدان و ایمان و خاطره ها و انجام داده ها و جای خالی نداده ها. به ویژه که امشب احساس تنگی میکنم از درد و  بند، فضا و زمان.

 اول از همه یادی کنم از استاد مطهری به خاطر روز معلم که چند روز پیش این جمله را در کتابش دیدم از قول کانت که نوشته بود بر سنگ قبرش نقش شده  ( انگار این جمله رو برای من گفته) : ((دو چیز است که اعجاب انسان را سخت بر می انگیزد؛ یکی آسمان پر ستاره ای که بالای سر ماست و دیگری وجدان و ضمیری که در درون ما قرار دارد.)). دوم اینکه افرادی که گروه فرقان ( گروه ترور کننده استاد مطهری) رو نسبت می دهند به خط فکری دکتر شریعتی بنظرم ناجوانمردانه سخن میگویند و در راستای جدایی دکتر و استاد دارن گام برمیدارند. البته شکی نیست که فرقانی ها ارادتی به دکتر داشتن و آثار ایشون رو مطالعه می کردند ولی نباید ترور شهید مطهری رو به این مطالعات نسبت داد. بنظرم سلوک عارفانه دکتر شریعتی قبل از مرگ اقتضایی است بر مظلومیت ایشان در فرهنگ کنونی کشور.( کشور، چرا که کتب ایشان در دیگر کشور های اسلامی مورد استقبال و تحلیل است. ولی در کشور شرایط نوع دیگری است. من چندین کتاب ایشان را در صدر کتاب فروشی های نجف دیدم و در صحبت با یکی از شیوخ لبنانی در نجف از نفوذ آثار دکتر حداقل در کشور های شیعه مطمئن شدم) .

از مقدمه ها  که بگذریم می رسیم به خویشتن. خود و مفهومی بسیار پیچیده. از دو سال پیش که فهمیدم خود یعنی چه و خود من با خود دیگری فرق دارد و به طور دقیق تر یک سال چند ماه پیش به این طرف که فهمیدم هر خود یک دنیای جدید است یک دنیا که می تواند با مال تو فرق داشته باشد یک دنیا که می تواند همه اش از نوع زندگانی باشد، می تواند زرنگی التذاذ پول باشد، و حتی برعکس معنوی و هر جور دنیای دیگر به تعداد کسانی که می شناسی و این که درست می تواند یک دنیا باشد که تو ندیده ای و برداشت هایت هر چند آرمان طلبانه (( واژه ای که هنوز چنگ بر دلم میزند)) اما فقط برای خویشتن خویشت و نه برای خویشتن دیگری و این بود درسی برای من ، منی که در تضاد چرخ دنده های عرفان و آرمان تازه می خواستم با درد و غم آشنا شوم و فارغ شوم از مثل بقیه بودن؛ چرا که بودن برای من مثل چند سال عمر و زندگانی عادی نبود. و در هیاهوی گذر باد زمان از بین درختان جنگل بیست و چند سالگی هایم گلی برآمده از مرداب های فرهنگ  بود که مرا از بوی جذاب زندگی بیهوش کرد مرا برد به خودم و چه تلخ و شیرین است برگشت به خود . بازگشت به خویشتن و زندگی را خود نوشتن و نه از دیکته سخت و پر لغت زمانه املاء نمودن.  بله وقتی به خود رسیدی می فهمی که نباید آن طور زندگی کنی که هر چه به غیر خودت، تو را زندگی دهد بلکه این تویی که باید زندگی کنی. جامعه، دیگران و شرایط، بهانه های شکل گرفتن است و من تازه آن موقع ایمان یافتم که گل مدهوش گر بهانه ای جان کاه بود که خود، خود را بسازم. مجموعه ای از خودم، کودکیم اعتقادم، فلسفه، و جامعه ام و مسئولیت، عرفان و مدرنیته، اسلام و روشنفکری و منطق و شگفتی کیهان و همه  قوانین خود هایم  و من بودم که آموختم باید از خود قلعه محکم خویشتن را در برابر هجوم زمانه بسازم و بفهمم درد را و سوختن دل را. این که با پول می شود دل کسی را بسوزانی و یا حتی دلی را بخری. محدودیت هایت مقابلت قد علم می کنند. تازه معنی خود را می فهمی و از دیدن خود های دیگر به وجد می آیی. خود ها مثل چهره زشت و زیبا دارند ولی با این تفاوت که می تو.انی خود خود را بسازی و معماری کنی خود را.

 اما امان از زمانی که خود را بشناسی زندگی ات شیرین هست اما درد هم دارد شور دارد اما لذت ندارد درست برعکس (( و اکثرهم)) است که زندگی آن اکثر ها زندگی دارد ولی درد ندارد، اثری از شورندارد. زندگی بی روح بنظرم همان زندگی بی خود است.  و حقیقتی است  که انسان یا معمار خویشتن است و یا عمله ای برای ساختنش.  

/ 0 نظر / 15 بازدید