برای رضا

برای رضا

بسم رب الذی حی و لا یموت

کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ثُمَّ إِلَیْنَا تُرْجَعُونَ

یکشنبه دو هفته پیش خبر پرکشیدنت را شنیدم رضا جان. اولین روز آشنایی 7 ساله مان را یادت می آید که من و تو و 5 نفر دیگر هم اتاقی شدیم. اتاق 113 بلوک 5. از هم می گفتیم از ماجرای انتخاب رشته ات خانواده ات، داشتی به من نشان می دادی جنوبی بودن یعنی چه. دل بزرگت مثل دریای جنوب بود اقیانوس پاکی. دلم رو سوزوندی رضا.

یکسال بیشتر نیست که این بیماری جزئی از تقدیریت شده بود حتی همان زمان، وقتی تلفنی با هم حرف می زدیم من آن را تحقیر می کردم بیماریت را ناچیز می شمردم. آخرین بار که با هم خیلی صحبت کردیم با پسر عمویت رفتیم حرم و من همش با تو از برنامه های آینده مان صحبت می کردم و تو هم مدام تائید می کردی ولی شاید پشت نگاهت دوست داشتی فریاد بزنی امیر من دارم می میرم.

ومن مفکر میکردم هیچ چیز وجود قوی تو را اسیر نمی تواند بکند . آن شب حال و حست  فرق داشت رضا جان آخر کسی که ایمان و عشق به امام رضا (ع) را در تمام عمر داشت مهمان امام رضا بود و من باید به تو رضای عزیز به تمام اطمینان بگویم که تو همان رضای رضایی و انشالله در حضور خدا راضی و مرضی هستی.

هم اتاقی درسخونم یاد هست این آخر ها هر بار که من در مورد ازدواجت با تو صحبت می کردم و از ادامه تحصیل ات، از استخدام شدنت در عسلویه که همیشه عاشقش بودی از زحماتی که در دانشگاه می کشیدی از علاقه ات به شیمی اولش میگفتی بعد از درمان بهش فکر می کنم و من با ادامه صحبت راضیت می کردم که در موردشان صحبت کنی و تو بی دریغ آرزو هایت را برایم مگفتی و من مدام بیماری ات را بی اهمیت می شمردم و باز صحبت از چیز های دیگر. ولی رضا جان بخدا نقش بازی نمی کردم و تصور این که حتی بیماری بتواند وجود با صفا یت را از ما بگیرد و این ماهی سرخ دلم را بی تاب زلال گفتگو های تا دم صبحمان کند، را نمی کردم. رضا جان بغض گلویم را گرفته چه کار کردی رضا.

دلم برای پدر مادرت می سوزد رضا ؛ برای به قول خودت مجتو . برای هر که تو را داشت . آخرین بار گفتی پیوند استخوان برادر کوچکت مجتبی مناسب در آمده و من خیلی خوشحال شدم و مطئن بودم به سلامتی ات ولی حیف که سراب شد. این مجمع تقدیر هاست رضا جان خاصیت دنیا این بود این است که مولای پرهیزکاران می فرماید الدنیا بالاتفاق و الآخره بالستحقاق. دنیا بر اتفاق است و آخرت بر استحقاق. رضا پسر ارشد خانواده ات بودی حالا پدرت بی تو چه کند. حیف گفتی تمام کارهای پایان نامه ات را انجام دادی و حتی پایان نامه ات هم تقریباً تکمیل شده از استاد راهنمایت برایم گفتی. گفتی شاید بیماریت از مواد شیمیایی ای باشد که در آزمایشگاه با آنها سر و کار داشتی. یادت هست از خط طلایی ات چقدر آهنگ دادنلود کردیم. اتاق سلامت دانشگاه بود و یک رضا.

چه کسی فکر می کرد ما با این همه بعد مسافت اینقدر نزدیک شویم تو از آنطرف کشور و من اینجا. قضیه زره یادت هست شاید اگر آخرین بار راز نگاهت رو می فهمیدم این قدر برام سخت نمی شد. رضا چقدر معصومانه رفتی تو در راه علاقه ات رفتی این قدر عاشق شیمی بودی که آزمایش ها رو بی ترس انجام می دادی.تمام لحضه هایت در برابرم و من امید وارم خاطرات شیریمان را، رضا، تند باد زمان نبرد و صوت صدایت را ثانیه ها از من نگیرند. رضا جان این نامه را نوشتم برای تو که حالا نیستی ولی با تمام وجود احساست می کنم. چقدر سریع گذشت رضا از اول بیماریت 10 ما هم نشد از آن زمان هیچ تغییری در اخلاقت نبود چون تو همیشه پاک بودی و زلال حتی روزی که از بیماریت بهم گفتی. گفتی توی دانشگاه نتوانسه اند دلیل استخوان دردت را بفهمند حتی گفتی تا روانپزشک و سیتی اسکن هم رفته ای و صد جور آزمایش دیگر اما دریغ از یک آزمایش خون. حیف رضا جان چون خیلی قوی بودی حتماً دردهایت را نادیده می گرفتی آخرمن مشناسمت به خیالت آمده بوده که یک سرما خوردگی ساده است و زود خوب می شود. چقدر در دلم احساست کردم در این دو هفته. رضا جان کربلا که بودم همش برایت دعا می کردم. خیلی خوب شد که نزدیک مرز مهران که بودم خبر پرکشیدنت رو بچه ها دادن. برات قرآن هم خوندم و تحت قبه امام حسین(ع) برات آمرزش خواستم . رضا تو اونقدر خوب بودی که آمرزیده ای. رضا جان احساس میکنم تو داری این سطر ها را می خوانی و حتی با خنده داری جواب میدی "ها خالو غصه نخور".  نمیدانی آخر رضا چقدر دلم خونه و چقدر دلم برات تنگ شده دوست دارم یک بار دیگه با هم چای بخوریم و با هم حرف بزنیم دوست دارم یک بار دیگه ببینمت رضا جان ولی افسوس.....

/ 1 نظر / 9 بازدید
س

سلام چه جالب امروز اصلا فکر و یاد رضا از ذهنم بیرون نمیرفت چیزی که تو قلبم بود سرچ کردم تا اینو پیدا کردم اصلا باورم نمیشه که پر کشیده رفته و دیگه نیست رضا یهویی رفت و منم فکر میکردم با پیوند خوب میشه و نمیدونستم که اینقدر رفتنش روم تاثیر میذاره از روزی که رفته از ذهنم بیرون نمیره باورم نمیشه اینقدر دوسش داشتم چه زود همه چیز دیر میشود